بایگانی برچسب: s

رشد درک ما از رشد: قسمت اول

پیش ریختاری و جان لاک

جان لاک و ژان ژاک روسو پیشروانی بودند که از نگاه پیش از خودشان درباره رشد انسان به شکل بنیادینی فاصله گرفتند. جان لاک را می توان پدر محیطگرایی (environmentalism) و تئوری یادگیری دانست. دانشمندانی مانند پاولوو و اسکینر راه او راه دنبال کردند. روسو سنت رشد را در روانشناسی آغاز کرد. با پیروانی مانند گسل، مونتسوری، ورنر و پیاژه.

پیش ریختاری (Preformationism)

به نظر می رسد که بشر برای قرنها به کودکان به عنوان بزرگسالان مینیاتوری که کامل شکل گرفته اند نگاه می کرده است. کودکان نه تنها در مجسمه و نقاشی با تناسب اندام و ویژگیهای چهره آدم بزرگها به تصویر کشیده می شدند بلکه در زندگی اجتماعی نیز با آنان مثل آدمهای بزرگ رفتار می شد. در شش هفت سالگی برای شاگردی و کار به روستاهای دیگر فرستاده می شدند تا نجاری، کشاورزی، نساجی و سایر صنایع دستی را در عمل بیاموزند. کودک در خانه استادش به همراه بقیه شاگردان که اغلب از او خیلی بزرگتر بودند زندگی می کرد. کودک همان لباسی را می پوشید که بزرگسالان می پوشیدند، همان بازی آدمهای بزرگ را بازی می کرد و در همان مراسمی شرکت می کرد که بزرگسالان شرکت می کردند.

مردم به نیازها و خصوصیات ویژه کودکان بی توجه بودند. کسی به خودش زحمت مطالعه رشد یک نوزاد را نمی داد.

برای قرنها دانشمندان باور داشتند که یک انسان ریز کامل، درون اسپرم یا تخمک به هنگام لقاح کاشته می شود.

اگرچه ما چنین گذشته و طرز فکری را به راحتی، متحجرانه برچسب می زنیم ولی با کمی تامل قادر خواهیم بود تکرار همان الگو را در زندگی روزمره خود مشاهده کنیم. وقتیکه از یک بچه انتظار داریم آرام روی صندلی بنشیند یا مفاهیم پیچیده بزرگسالان را درک کند.

در جنین شناسی نظریه پیش ریختاری در قرن 18 به کمک میکروسکوپ جایش را به رشد تدریجی و تکاملی داد. ولی تفکر اجتماعی درباره پیش ریختاری، خیلی پیش از آن، در قرن شانزدهم به همراه تغییرات در مشاغل در اروپا به چالش کشیده شده بود.

در طول قرون وسطی بسیاری از مشاغل مانند کشاورزی، نجاری، کارهای خانه، آهنگری و بافندگی به مهارت نیاز داشتند ولی بزرگسالان باور داشتند که بچه های 6-7 ساله قادرند آن مهارتها را حین انجام کار کسب کنند. بعد از حدود 1500 میلادی دنیای کار دستخوش تغییر قابل توجهی شد. با اختراع ماشین چاپ، رشد بازرگانی، اقتصاد بازار و گسترش شهرها و ممالک، دنیای مشاغل شروع کرد به ظاهر حرفه ای به خود گرفتن. فرصتهای تازه ای برای تاجران، وکلا، بانکداران، روزنامه نگاران و کارمندان دولت بوجود آمد. مشاغلی که نیازمند مهارتهای خواندن، نوشتن و ریاضیات بودند. اعضای خانواده های یک طبقه متوسط نوظهور دیدند که می توانند وضعیت زندگیشان را با ارائه آموزشهای آکادمیک مورد نیاز مشاغل جدید، بهتر کنند. این تقاضای جدید برای آموزش، منجر به رشد عظیم مدارس در اروپای قرنهای 16 و 17 شد.

حالا تعداد بیشتری از والدین (مخصوصا از طبقه متوسط) دیگر تمایل نداشتند بچه هایشان را از سن شش هفت سالگی سر کار بفرستند. آنها می خواستند که بچه هایشان ابتدا به مدرسه بروند. بنابراین رشد مدارس، مزیت جدیدی را برای بچه ها به ارمغان آورد. بچه دیگر کسی نبود که برای دنیای بزرگسالی آماده است، بلکه کسی که باید از دنیای بزرگسالی دور نگه داشته شود و آموزشهای زیادی ببیند. بچه کمتر به عنوان یک بزرگسال کوچولو و بیشتر به عنوان یک بزرگسال آینده دیده شد.

جان لاک (John Locke)

جان لاک

1632 – 1704 م

لاک در روستای سامرست در انگلستان بدنیا آمد. پدرش که یک خرده مالک بود اولین کسی بود که باور به دموکراسی را در او پروراند.

لاک پس از تبعید به هلند در مجموعه مکاتباتی با دوستش ادوارد کلارک نصایحی به او برای تعلیم و تربیت پسرش ارائه داد که دست مایه مهمترین اثر او در زمینه آموزش شد: تاملاتی چند در باب آموزش و پرورش.

نگاه لاک به رشد

نقطه آغازین نظریه لاک رد دکترین ایده های فطری بود. بسیاری از فلاسفه قبل از لاک معتقد بودند که بعضی از ایده ها مانند حقایق ریاضی و باور به خدا فطری هستند و قبل از تجربه در ذهن وجود دارند. لاک بحث کرد که مشاهده بچه ها نشان خواهد داد که این ایده ها از ابتدا وجود ندارند و آنها یاد گرفته می شوند. لاک گفت که دقیقتر خواهد بود اگر ذهن کودک را همانند یک لوح سفید در نظر بگیریم. هر آنچه که به ذهن وارد می شود از محیط بیرون به آن می رسد.

لاک اگرچه کمی خودش را اصلاح کرد و پذیرفت که یک فرد می تواند در طول زمان با تامل در افکار و باورهای خودش یاد بگیرد ولی معتقد بود که قسمت عمده دانش یک فرد از محیط می آید. و تاثیر محیط به ویژه در سالهای ابتدایی عمر کودک بسیار قوی است. زمانیکه ذهن او خالی است و ما هر طور که به خواهیم می توانیم به آن شکل بدهیم.

محیط دقیقا چگونه اثر می گذارد؟

در ابتدا بسیاری از افکار و احساسات ما با برقراری تناظر توسعه می یابند. دو ایده به کرات همزمان اتفاق می افتند و بنابراین نمی توانیم به یکی بدون دیگری فکر کنیم. برای مثال اگر کودکی در یک اتاق خاص تجربه بدی داشته باشد، او نمی تواند بدون تجربه احساسات منفی وارد آن اتاق بشود.

همچنین بسیاری از رفتارهای ما در اثر تکرار توسعه پیدا می کنند. زمانیکه یک عمل مثل مسواک زدن را به تناوب انجام می دهیم آن کار تبدیل به یک عادت طبیعی می شود و اگر انجامش ندهیم احساس معذب بودن خواهیم داشت.

ما همچنین از راه تقلید یاد می گیریم. ما تمایل داریم کارهایی را که در دیگران می بینیم تکرار کنیم.

در پایان و از همه مهمتر ما از طریق پاداش و تنبیه یاد می گیریم. کارهایی را که تحسین و تشویق و سایر اشکال پاداش به همراه می آورند انجام می دهیم و از کارهایی که عواقب ناگوار دارند می پرهیزیم.

لاک معتقد بود که این اصول اغلب با هم در رشد شخصیت اثر دارند.

لاک هدف اصلی آموزش را کنترل بر خود (self control) می داست:

بر من واضح است که اصل هر فضیلت و تعالی در قدرت تسلیم نشدن در برابر ارضای خواسته های خلاف منطقمان نهفته است.

 

به عنوان یک روانشناس، لاک بسیار جلوتر از زمان خودش بود. اصول او در یادگیری، اصول تناظر، تکرار، تقلید و پاداش و تنبیه همه و هر کدام به شکلی از پایه های یکی از تئوریهای یادگیری مدرن به شمار می آیند.

بسیاری از معلمان  امروز همانند لاک باور دارند که آموزش اساسا یک فرایند اجتماعی شدن است. کودک یاد می گیرد که تایید بزرگسالان را بدست بیاورد و در این راه چیزهایی می آموزد که برای تبدیل شدن به یک عضو مفید و با فضیلت جامعه به آنها نیاز دارد.