همه‌ی نوشته‌های علی سخاوتی

رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.

پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده  ای در این زمینه شد.

الگوهای دلبستگی

در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.

1- نوزادان با دلبستگی ایمن

Securely Attached Infants

این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.

وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.

آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.

2- نوزادان ناایمن – اجتنابی

Insecure-Avoidant Infants

این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.

از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.

مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.

تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده  شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”

بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.

3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا

Insecure-Ambivalent Infants

این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.

این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.

 

بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.

رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.

اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.

جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)

جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.

بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.

جان بالبی

اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.

برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.

نظریه دلبستگی

در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.

بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.

لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه  دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.

ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.

در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.

فازهای دلبستگی

فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود

فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا

فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال

فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری

قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.

دلبستگی و جدایی در طول عمر

اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.

بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.

همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.

بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.

رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

کونراد لورنز  (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.

لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.

نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.

اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.

برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.

رفتار غریزی

در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.

یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.

محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدیشان را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.

غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.

به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.

الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.

در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده  کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.

Imprinting

در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.

بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.

ایمپرینتینگ

اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود  که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.

ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.

لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.

اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.

 

رشد درک ما از رشد – قسمت چهارم

داروین و نظریه تکامل

چالز داروین (1809-1882) در یک خانواده سرشناس انگلیسی به دنیا آمد. پدربزرگش اراسموس داروین یک پزشک معروف، شاعر و فلیسوف بود. پدرش نیز یک پزشک برجسته بود. داروین در عوض به نظر می رسید که در مسیر تعالی گام بر نمی دارد. همانطور که پدرش یکبار گفته بود: “تو به چیزی به جز تیراندازی، سگها و گرفتن موش اهمیت نمی دهی و تو برای خودت و خانواده یک آبروریزی خواهی بود.”

داروین مدتی در رشته پزشکی تحصیل کرد و بعد برای کشیش شدن به کمبریج رفت. اگرچه نمره های داروین خوب نبود ولی توانست روی بعضی از اساتیدش مخصوصا آنها که به طبیعت و حیات وحش علاقه داشتند، اثر خوبی بگذارد. یکی از آنها، جان هنسلو، داروین را به عنوان طبیعی دان در سفر اکتشافی بیگل معرفی کرد. سفری که در آن مشاهدات داروین به نظریه تکامل او منجر شد.

چیستی نظریه تکامل داروین و چگونگی شکل گیری آن در این مطلب نمی گنجد. چیزی که برای ما اهمیت دارد اینست که داروین پیشنهاد کرد که تداوم تکاملی در حوزه رفتاری نیز دیده می شود. در حوزه های منطق و احساس. او همچنین نگاه دیرینه غرب را مبنی بر اینکه منطق و احساس منحصر به گونه انسان است، به چالش کشید.

داروین تشخیص داد که انسانها تفکر منطقی را به درجه بالاتری نسبت به سایر گونه ها توسعه داده اند. ما برای بقا مجبور بودیم که به هوش و ابداعاتمان تکیه کنیم، چون گونه ما به لحاظ فیزیکی ضعیف تر و کند تر از بسیاری از گونه های دیگر است. ولی انسانها قدرت هوش را از هیچ توسعه ندادند. این ظرفیتها به تدریج در بستر تکاملی تاریخی ما، پدیدار شدند و هوش در بسیاری از جانورانی که با ما نیاکان مشترک دارند دیده می شود.

برای مثال داروین داستان خرسی را تعریف کرد که دستش به تکه نانی که روی آب شناور بود نمی رسید. خرس چاله ای در مسیر آب حفر می کند و در نتیجه نان به سمت او شناور می شود. این کار خرس قطعا به تفکر خلاق نیاز داشت. داروین نتیجه گرفت که طبیعی دانها هر چه بیشتر رفتار هر جانوری را مطالعه کنند، بیشتر به هوش او پی خواهند برد.

گونه های دیگر همچنین در ظرفیت ما برای یک زندگی پر از احساس سهیم هستند. برای مثال بسیاری از حیوانات خوشحالیشان را ابراز می کنند. این موضوع هنگامیکه بچه های حیوانات مشغول بازی هستند به خوبی مشهود است. درست مانند زمانیکه بچه های انسان بازی می کنند.

داروین به طور اخص به احساسات اخلاقی، به دغدغه برای دیگران، علاقه داشت. داروین تشخیص داد که اخلاق انسانی از اخلاق سایر حیوانها متمایز است. ما بیشتر درباره مسائل اخلاقی فکر می کنیم. ولی داروین پیشنهاد کرد که پایه های اخلاق که اساس اخلاقیات انسانی است در بسیاری از حیوانها نیز توسعه یافته است.

تکامل احساس

اعضای بسیاری از گونه ها نزدیک بودن به همراهانشان را مطلوب می دانند، به هنگام خطر به دیگران هشدار می دهند، و بعضی وقتها برای کمک به دیگران می آیند. داروین داستان دسته ای از بابونها را نقل می کند که برای رسیدن به یک تپه از دره ای عبور می کردند. زمانیکه هنوز بعضی از بابون ها توی دره بودند یک گله سگ به آنها حمله می کنند. چند تا نر بزرگ تر وقتی متوجه حمله می شوند، از تپه پایین می آیند و چنان می غرند که سگها عقب نشینی می کنند. وقتی سگها دوباره حمله می کنند همه بابون ها از منطقه خطر خارج شده اند به جز یک بابون شش ماهه که پایین مانده است و با صدای بلند تقاضای کمک می کند. او توسط سگها محاصره شده است. حالا یکی از بزرگترین نرها، یک قهرمان واقعی، دوباره از تپه پایین می آید، آهسته به طرف بابون جوان می رود و او را به منطقه امن هدایت می کند. سگها از شدت تعجب هیچ کاری نمی کنند.

تاکید داروین بر همکاری و دیگرخواهی باعث تعجب دانشمندان شده است چون او همچنین درباره تلاش برای بقا که شامل رقابت بین اعضای یک گونه است فراوان نوشته است. برای مثال هنگام بهار گوزنهای نر به مبارزه می پردازند. این مبارزه ها تضمین می کنند که قوی ترین گوزن خصوصیاتش را به نسل بعد منتقل کند نه ضیعف ترین گوزن. ولی داروین همچنین به اهمیت رفتار دیگرخواهانه در بقای گروه، اعتقاد داشت. آندسته از حیوانات (از جمله انسانها) که قادر به تشکیل گروه و حمایت از یکدیگر بودند، شانس بهتری برای بقا داشتند.

داروین اعتقاد داشت که انتخاب طبیعی نه تنها در خصوصیات فیزیکی بلکه همچنین در انواع مختلف رفتار، دیده می شود. داروین راه را برای شاخه ای از زیست شناسی که الگوهای رفتاری جانوران را از منظر تکاملی مطالعه می کند (ethology) باز کرد.

در قسمتهای بعد به ایده های بعضی از متفکرین معاصر این شاخه، در مطالعه رشد انسان، خواهیم پرداخت.

 

رشد درک ما از رشد – قسمت سوم

روسو معتقد بود که رفتار، مطابق با برنامه یا زمانبندی درونی طبیعی تکامل پیدا می کند. امروزه این فرایند را بلوغ بیولوژیکی می نامیم و در آغاز مطالعه بلوغ، آرنولد گِزل(1880-1961) بیشترین نقش را ایفا کرد.

گِزل در آلما – ویسکانسین بزرگ شد. جایی که به قول خودش “در شهر من، تپه، دره، آب و هوا برای تمایز و عمق بخشیدن به فصول وجود داشتند. هر فصلی چالشها و لذتهای خاص خودش را داشت که با حضور رودخانه [می سی سیپی] همیشه در حال تغییر و استوار، برجسته تر می شد.”

گِزل از زبان مشابهی برای توصیف زیبایی که در فرایند رشد می دید – با فصلها و توالیش – استفاده می کرد.

او با مشاهده سختگیرانه به مطالعه رشد کودکان پرداخت. برای افزودن به دانشش در زمینه فرایندهای فیزیولوژیکی در سن سی سالگی به دانشکده پزشکی رفت اگر چه در آن زمان دکترای روانشناسی داشت و با موفقیت در این رشته مشغول به کار بود.

در طی پنجاه سال خدمتش  در کلینیک رشد کودک ییل، او و همکارانش مطالعات جامعی در زمینه رشد نوزادان و کودکان انجام دادند. نُرم های رفتاری که آنها توسعه دادند چنان کامل هستند که هنوز یک مرجع اصلی اطلاعات برای رواشناسان و متخصصان کودکان محسوب می شوند.

مفهوم بلوغ

گِزل معتقد بود که رشد کودک از دو عامل عمده تاثیر می پذیرد. اول اینکه کودک محصولی از محیطش است. ولی از آن اساسی تر اینست که رشد کودک از درون توسط فعالیت ژنهایش هدایت می شود. گزل این فرایند را بلوغ (maturation) نامید.

یک ویژگی بارز بلوغ اینست که همیشه در یک توالی ثابتی اتفاق می افتد. این پدیده را می توان در رشد جنین مشاهده کرد. جاییکه برای مثال قلب همیشه اولین عضوی است که رشد و شروع به کار می کند. بلافاصله بعد از آن سلولهایی که متمایز می شوند،سیستم عصبی مرکزی، مغز و نخاع را شکل می دهند. رشد مغز و سر، قبل از سایر اعضا مانند دستها و پاها صورت می گیرد. این ترتیب که توسط نقشه ژنتیکی هدایت می شود، هرگز تغییر نمی کند.

به طریق مشابه، رشد با توالی، بعد از تولد هم ادامه می یابد. برای مثال نوزادان ابتدا بر لبها و زبانشان کنترل پیدا می کنند و سپس بر حرکات چشمانشان.

بچه ها در حین رشد، یاد می گیرند که بنشینند، بایستند، راه بروند و بدوند. این ظرفیتها هم در یک توالی خاص توسعه پیدا می کنند.

البته نرخ رشد همه بچه ها یکسان نیست. در عین حال همه آنها از یک توالی عبور  می کنند. به علاوه از نظر گزل تفاوتهای فردی در نرخ رشد تا حد زیادی توسط مکانیزم ژنتیکی کنترل می شود.

همانطور که اشاره شد اثرات بلوغ و اثرات محیط از هم تفکیک می شوند. این در رشد جنین به معنای آنست که بلوغ از جنبه های محیط داخلی مانند دمای جنین و اکسیژنی که از مادر دریافت می کند، تفکیک می شود. این فاکتورهای محیطی بدون شک حیاتی هستند و رشد جنین را حمایت می کنند ولی در عین حال هیچ نقش مستقیمی در توالی ساختارها و الگوهای اتفاقات ندارند. این، کار مکانیزم بلوغ است.

گزل

بعد از تولد، کودک به محیط متفاوتی قدم می گذارد. محیطی که تنها نیازهای فیزیکی کودک را برآورده نمی کند. بلکه یک محیط فرهنگی و اجتماعی است که تلاش می کند شیوه های رفتار مناسب را نیز به کودک بیاموزد. گزل اذعان داشت که کودک به محیط اجتماعی برای به فعل در آوردن استعدادهای بالقوه اش نیاز دارد، ولی او همچنین باور داشت که عوامل اجتماعی زمانی بهترین کارایی را دارند که با اصول بلوغ داخلی هماهنگ باشند.

گِزل مشخصا با آموزش زود هنگام چیزها به کودکان مخالف بود. زمانیکه آماده باشند، زمانیکه سیستم عصبیشان به اندازه کافی بالغ شده باشد، کودکان خواهند نشست، راه خواهند رفت و حرف خواهند زد.

زمان مناسب که فرا برسد، کودکان بر اساس نیازهای درونی شروع به یادگیری یک مهارت می کنند. قبل آن آموزش ارزش زیادی ندارد و ممکن است باعث ایجاد تنش بین کودک و پرستارانش بشود.

بر اساس نگاه گِزل، تربیت فرزند باید با درک قوانین ضمنی (خرد) بلوغ شروع شود. کودکان با یک زمابندی داخلی که محصول حداقل سه میلیون سال تکامل بیولوژیکی است قدم به این جهان می گذارند. آنها به طور مشخص درباره نیازهایشان و اینکه برای چه کاری آماده هستند یا آماده نیستند، خردمندند. بنابراین والدین نباید فرزندانشان را به زور در یک قالب آماده بریزند، بلکه باید از خود آنها برای تربیتشان، سرنخ بگیرند.

ایده روسو از یک نیروی رشد درونی در دستان گِزل به اصل هدایتگر پشت تحقیقات گسترده علمی بدل شد. گزل نشان داد که مکانیزم بلوغ چگونه در عین مخفی بودن، خودش را در توالیهای رشد ظریف و فرایندهای خود کنترلی نشان می دهد. گزل نتیجه گرفت که دلایل خوبی برای این فرض که رشد از یک برنامه درونی تبعیت می کند وجود دارد.

 

رشد درک ما از رشد – قسمت دوم

در قسمت قبل دو برداشت از رشد را بررسی کردیم. یکی نظریه پیش ریختاری که معتقد بود کودک یک نسخه مینیاتوری از آدم بزرگ است و دیگری نظریه جان لاک که کودک را یک لوح سفید یا یک ظرف خالی می دانست که توسط بزرگسالان پر می شود.

ژان ژاک روسو (1712-1778) برای اولین بار نگاه دقیقتری از رشد در کارهایش به ما ارائه داد. او با جان لاک هم عقیده بود که کودک با بزرگسال تفاوت اساسی دارد ولی این تفاوت را با نگاه مثبت تری نگاه می کرد. کودکان الواح سفید یا ظروف خالی نیستند بلکه حالتهای فکری و احساسی خاص خودشان را دارند. این از آن روست که آنها بر اساس برنامه طبیعت رشد می کنند که هدایتشان می کند تا ظرفیتها و جنبه های متفاوت را در مراحل مختلف توسعه بدهند.

روسو معتقد بود که ما باید به طبیعت این فرصت را بدهیم که رشد کودک را هدایت کند. برخلاف لاک، روسو به قدرت محیط مخصوصا محیط اجتماعی در شکل دادن به یک شخصیت سالم ایمان نداشت. روسو گمان می کرد بزرگسالانی که زیادی در جمع قرار گرفته اند، بیش از حد به نظرات دیگران وابسته هستند. آنها فراموش کرده اند که چگونه با چشمان خود ببینند و چطور با ذهن خود بیندیشند. آنها فقط آنچه را که جامعه ازشان انتظار دارد می بینند و می اندیشند. بنابراین به جای تعجیل در آموزش روشهای درست به بچه ها، ما باید به آنها اجازه بدهیم که ظرفیتهای خود را تکامل بخشند و به روشهای خاص خودشان و مطابق با طبیعت خود یاد بگیرند. به این طریق یاد می گیرند که به قضاوت خود اعتماد کنند.

عقاید روسو مخصوصا ایمانش به طبیعت در برابر تاثیرات اجتماعی و همچنین باور به وجود یک برنامه طبیعی برای رشد سالم، سنت رشد محور (developmental) در روانشناسی را پایه گذاری کرد.

مادر روسو به هنگام تولد او از دنیا رفت و در هشت سال اول زندگیش، پدر و عمه اش او را بزرگ کردند. روسو می نویسد پدرش به او می رسید ولی در عین حال هرگز از یادآوری این موضوع که او مسبب مرگ مادرش بوده دست برنداشت. عمه روسو نیز با او مهربان بود ولی به او اجازه نمی داد که با بچه های دیگر توی کوچه بازی کند و به همین دلیل او بیشتر وقتش را به مطالعه می گذراند و تا هفت سالگی همه رمانهای کتابخانه مادرش را خوانده بود.

اولین موفقیت روسو در سن 37 سالگیش بدست آمد. زمانیکه در یک مسابقه مقاله نویسی با موضوع اینکه آیا علم و هنر باعث پیشرفت اخلاقیات شده اند، شرکت کرد. روسو به این پرسش پاسخ منفی داد و جایزه مسابقه را از آن خودش کرد.

در سالهای بعد روسو چندین مقاله و کتاب نوشت که در میان مهمترین آنها می توان به قرارداد اجتماعی (The Social Contract) و امیل (Emile) اشاره کرد.

کتاب قرارداد اجتماعی با این جمله معروف آغاز می شود:

انسان آزاد به دنیا می آید و همه جا، او در غل و زنجیر است. این کتاب جامعه بهتری را به تصویر می کشد که انسانها برخلاف فطرتشان توسط نیروهای اجتماعی به اسارت در نیامده اند.

امیل کتاب اصلی روسو در زمینه رشد کودک و آموزش است. عنوان کتاب اسم داستانی پسری است که روسو تعلیم و تربیت او را بر اساس برنامه طبیعت برای رشد سالم به عهده گرفته است.

زندگی شخصی روسو در سن 33 سالگی دستخوش تغییر عمده ای شد. او عاشق یک دختر بیسواد خدمتکار به نام تریس شد و بقیه عمرش را با او گذراند. آنها صاحب پنج فرزند شدند ولی روسو همه آنها را به یتیم خانه سپرد. روسو گفت که بعدها فهمیده که کارش اشتباه بوده ولی در آن زمان برای بزرگ کردن آنها پول نداشته و حس می کرده که اگر این کار را نکند آنها هم در نهایت یک زندگی فلاکت بار مانند پدرشان خواهند داشت.

بسیاری روسو را به عنوان یک انسان، آنقدر ناکارمد می دانند که عقایدش را مخصوصا در زمینه آموزش جدی نمی گیرند. چطور مردی که فرزندان خودش را در یک یتیم خانه رها می کند می تواند به خودش اجازه بدهد برای آموزش بچه های دیگران نسخه تجویز کند؟

بعضی وقتها به کسی که خارج از مرزهای عرف اجتماعی زیسته است نیاز است تا یک نگاه رادیکال خلق کند. روسو معتقد بود که “او برخلاف میل خودش به این دنیای بزرگ انداخته شده بود، بدون اینکه آدابش را داشته باشد و ناتوان از بدست آوردن و هماهنگ شدن با آنها.”  او باور داشت که تنها پاسخ درست برای او این بود که جامعه را به شدت نقد کند و برای آن چشم انداز متفاوتی از چگونگی زندگی را جستجو نماید.

او تلاش کرد که نشان بدهد که سالم ترین شکل رشد نه از تاثیر جامعه که از طبیعت ممکن است حاصل شود. در این راه ژان ژاک روسو پدر روانشناسی رشد شد.

 

رشد درک ما از رشد: قسمت اول

پیش ریختاری و جان لاک

جان لاک و ژان ژاک روسو پیشروانی بودند که از نگاه پیش از خودشان درباره رشد انسان به شکل بنیادینی فاصله گرفتند. جان لاک را می توان پدر محیطگرایی (environmentalism) و تئوری یادگیری دانست. دانشمندانی مانند پاولوو و اسکینر راه او راه دنبال کردند. روسو سنت رشد را در روانشناسی آغاز کرد. با پیروانی مانند گسل، مونتسوری، ورنر و پیاژه.

پیش ریختاری (Preformationism)

به نظر می رسد که بشر برای قرنها به کودکان به عنوان بزرگسالان مینیاتوری که کامل شکل گرفته اند نگاه می کرده است. کودکان نه تنها در مجسمه و نقاشی با تناسب اندام و ویژگیهای چهره آدم بزرگها به تصویر کشیده می شدند بلکه در زندگی اجتماعی نیز با آنان مثل آدمهای بزرگ رفتار می شد. در شش هفت سالگی برای شاگردی و کار به روستاهای دیگر فرستاده می شدند تا نجاری، کشاورزی، نساجی و سایر صنایع دستی را در عمل بیاموزند. کودک در خانه استادش به همراه بقیه شاگردان که اغلب از او خیلی بزرگتر بودند زندگی می کرد. کودک همان لباسی را می پوشید که بزرگسالان می پوشیدند، همان بازی آدمهای بزرگ را بازی می کرد و در همان مراسمی شرکت می کرد که بزرگسالان شرکت می کردند.

مردم به نیازها و خصوصیات ویژه کودکان بی توجه بودند. کسی به خودش زحمت مطالعه رشد یک نوزاد را نمی داد.

برای قرنها دانشمندان باور داشتند که یک انسان ریز کامل، درون اسپرم یا تخمک به هنگام لقاح کاشته می شود.

اگرچه ما چنین گذشته و طرز فکری را به راحتی، متحجرانه برچسب می زنیم ولی با کمی تامل قادر خواهیم بود تکرار همان الگو را در زندگی روزمره خود مشاهده کنیم. وقتیکه از یک بچه انتظار داریم آرام روی صندلی بنشیند یا مفاهیم پیچیده بزرگسالان را درک کند.

در جنین شناسی نظریه پیش ریختاری در قرن 18 به کمک میکروسکوپ جایش را به رشد تدریجی و تکاملی داد. ولی تفکر اجتماعی درباره پیش ریختاری، خیلی پیش از آن، در قرن شانزدهم به همراه تغییرات در مشاغل در اروپا به چالش کشیده شده بود.

در طول قرون وسطی بسیاری از مشاغل مانند کشاورزی، نجاری، کارهای خانه، آهنگری و بافندگی به مهارت نیاز داشتند ولی بزرگسالان باور داشتند که بچه های 6-7 ساله قادرند آن مهارتها را حین انجام کار کسب کنند. بعد از حدود 1500 میلادی دنیای کار دستخوش تغییر قابل توجهی شد. با اختراع ماشین چاپ، رشد بازرگانی، اقتصاد بازار و گسترش شهرها و ممالک، دنیای مشاغل شروع کرد به ظاهر حرفه ای به خود گرفتن. فرصتهای تازه ای برای تاجران، وکلا، بانکداران، روزنامه نگاران و کارمندان دولت بوجود آمد. مشاغلی که نیازمند مهارتهای خواندن، نوشتن و ریاضیات بودند. اعضای خانواده های یک طبقه متوسط نوظهور دیدند که می توانند وضعیت زندگیشان را با ارائه آموزشهای آکادمیک مورد نیاز مشاغل جدید، بهتر کنند. این تقاضای جدید برای آموزش، منجر به رشد عظیم مدارس در اروپای قرنهای 16 و 17 شد.

حالا تعداد بیشتری از والدین (مخصوصا از طبقه متوسط) دیگر تمایل نداشتند بچه هایشان را از سن شش هفت سالگی سر کار بفرستند. آنها می خواستند که بچه هایشان ابتدا به مدرسه بروند. بنابراین رشد مدارس، مزیت جدیدی را برای بچه ها به ارمغان آورد. بچه دیگر کسی نبود که برای دنیای بزرگسالی آماده است، بلکه کسی که باید از دنیای بزرگسالی دور نگه داشته شود و آموزشهای زیادی ببیند. بچه کمتر به عنوان یک بزرگسال کوچولو و بیشتر به عنوان یک بزرگسال آینده دیده شد.

جان لاک (John Locke)

جان لاک

1632 – 1704 م

لاک در روستای سامرست در انگلستان بدنیا آمد. پدرش که یک خرده مالک بود اولین کسی بود که باور به دموکراسی را در او پروراند.

لاک پس از تبعید به هلند در مجموعه مکاتباتی با دوستش ادوارد کلارک نصایحی به او برای تعلیم و تربیت پسرش ارائه داد که دست مایه مهمترین اثر او در زمینه آموزش شد: تاملاتی چند در باب آموزش و پرورش.

نگاه لاک به رشد

نقطه آغازین نظریه لاک رد دکترین ایده های فطری بود. بسیاری از فلاسفه قبل از لاک معتقد بودند که بعضی از ایده ها مانند حقایق ریاضی و باور به خدا فطری هستند و قبل از تجربه در ذهن وجود دارند. لاک بحث کرد که مشاهده بچه ها نشان خواهد داد که این ایده ها از ابتدا وجود ندارند و آنها یاد گرفته می شوند. لاک گفت که دقیقتر خواهد بود اگر ذهن کودک را همانند یک لوح سفید در نظر بگیریم. هر آنچه که به ذهن وارد می شود از محیط بیرون به آن می رسد.

لاک اگرچه کمی خودش را اصلاح کرد و پذیرفت که یک فرد می تواند در طول زمان با تامل در افکار و باورهای خودش یاد بگیرد ولی معتقد بود که قسمت عمده دانش یک فرد از محیط می آید. و تاثیر محیط به ویژه در سالهای ابتدایی عمر کودک بسیار قوی است. زمانیکه ذهن او خالی است و ما هر طور که به خواهیم می توانیم به آن شکل بدهیم.

محیط دقیقا چگونه اثر می گذارد؟

در ابتدا بسیاری از افکار و احساسات ما با برقراری تناظر توسعه می یابند. دو ایده به کرات همزمان اتفاق می افتند و بنابراین نمی توانیم به یکی بدون دیگری فکر کنیم. برای مثال اگر کودکی در یک اتاق خاص تجربه بدی داشته باشد، او نمی تواند بدون تجربه احساسات منفی وارد آن اتاق بشود.

همچنین بسیاری از رفتارهای ما در اثر تکرار توسعه پیدا می کنند. زمانیکه یک عمل مثل مسواک زدن را به تناوب انجام می دهیم آن کار تبدیل به یک عادت طبیعی می شود و اگر انجامش ندهیم احساس معذب بودن خواهیم داشت.

ما همچنین از راه تقلید یاد می گیریم. ما تمایل داریم کارهایی را که در دیگران می بینیم تکرار کنیم.

در پایان و از همه مهمتر ما از طریق پاداش و تنبیه یاد می گیریم. کارهایی را که تحسین و تشویق و سایر اشکال پاداش به همراه می آورند انجام می دهیم و از کارهایی که عواقب ناگوار دارند می پرهیزیم.

لاک معتقد بود که این اصول اغلب با هم در رشد شخصیت اثر دارند.

لاک هدف اصلی آموزش را کنترل بر خود (self control) می داست:

بر من واضح است که اصل هر فضیلت و تعالی در قدرت تسلیم نشدن در برابر ارضای خواسته های خلاف منطقمان نهفته است.

 

به عنوان یک روانشناس، لاک بسیار جلوتر از زمان خودش بود. اصول او در یادگیری، اصول تناظر، تکرار، تقلید و پاداش و تنبیه همه و هر کدام به شکلی از پایه های یکی از تئوریهای یادگیری مدرن به شمار می آیند.

بسیاری از معلمان  امروز همانند لاک باور دارند که آموزش اساسا یک فرایند اجتماعی شدن است. کودک یاد می گیرد که تایید بزرگسالان را بدست بیاورد و در این راه چیزهایی می آموزد که برای تبدیل شدن به یک عضو مفید و با فضیلت جامعه به آنها نیاز دارد.